|
سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
دوست واقعی کیه ؟ شما بگین چه خصوصیاتی باید داشته باشه من دیگه به هیچ دوستی اعتماد ندارم چون دوستان امروزی راز دار نیستند ![]() یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦
![]() شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤
کاش می شد در غروب ديدار ديدار ها را تکرار کرد کاش می شد در غروب خنده خندها را تکرار کرد ¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٩ ب.ظ توسط viyan ![]() جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤
![]() دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤
برای زنده ماندن دو خورشيد لازم است يکی در آسمان و ديگری در قلب آنان که آفتاب را به زندگی ديگران هديه می کنند خود نمی توانند که از آن بهره ای نبرند ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٤ ب.ظ توسط viyan![]() پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤
شاد بودن تنها وظيفه است در زندگی که آن را کوچک می شماريم زندگی هديه ی خداوند به ماست و شيوه ی زندگی ما هديه ی ما به خداوند است ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ توسط viyan![]() پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤
با راحتی با جسارت مواجه شو و از نکوهش ديگران بيم به دل راه نده ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط viyan![]() پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤
![]() شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
دو دوست دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر میکردند در طول سفر یکی از آنان در رودخانه افتاد دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد دوستی که چیزی نمانده بود غرق شود خدمتکارش را واداشت تا روی سنگی حک کند مسافر در این مکان نجیب زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش موسی را نجات دهد دو دوست به راه خود ادامه دادند در راه بازگشت در کنار همان رودخانه نشستند و به گفت و گو مشغول شدند در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد حرفهایی رد و بدل شد دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد او بساط خود را بر چید چوبی برداشت و آن روی ماسه ها نوشت مسافر در این مکان نجیب در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده قلب دوستش
موسی را شکست یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید چرا داستان دلیری دوستش را بر سنگ حک کرد اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت موسی جواب داد: من همیشه خاطره لخظهای را که دوستم نجیب جان مرا از خطر نجات داد گرامی میدارم اما در مورد لطمهای که به روح من وارد کرد امیدوارم حتی قبل از این که این کلمات از روی ماسه محو شوند او را ببخشم ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۳ ق.ظ توسط viyan ![]() چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
جای پا خواب دیده بود در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا رو به رو در پهنای آسمان صحنه هایی از زندگی به نمایش در آمد متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است یکی جای پای او دیگری جای پای خدا وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود هم چنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی خدا پاسخ داد : فرزند عزیز و گرانقدر من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنها یت نمی گذارم زمان هایی که تو فقط یک جای پا می بینی من تو را به دوش گرفته بودم ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ب.ظ توسط viyan ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
